محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
6429
تاريخ الطبرى ( فارسي )
پس تصرف آن ، در يكى از كشتيها نفت اندازان نشانيدند و آنها را به سمت شرق نهر عبور دادند و كشتيهايى را كه آنجا به دست زنگيان بود بسوزانيدند . ( 498 زنگيان از نزد يحيى برفتند ، و از آن پس كه بسيار كس از آنها كشته شده بود و اسير شده بود ، باقيماندهء روز در حال فرار بودند ، و چون شب آمد و تاريكى پرده زد هر كس به راه خويش رفت . وقتى يحيى پراكندگى ياران خويش را بديد ، در زورقى از آن يكى از جنگاوران سفيد نشست و طبيبى را به نام عباد ، معروف به ابى خيش به نزد خويش نشانيد ، به سبب زخمها كه داشت ، و اميد داشت كه سوى اردوگاه خبيث تواند رفت ، پس برفت تا نزديك دهانه نهر رسيد . ملاحان زورق ، كشتيها و زورقها را كه در نهر بود بديدند و از عبور از مقابل آن هراسان شدند و يقين كردند كه دستگير مىشوند ، از اين رو به سمت غربى رفتند و او را با همراهش به زمين انداختند ، در كشتزارى كه آنجا بود . يحيى سنگين بود ، پياده روان شد تا بيفتاد و آن شب را در جاى خويش بسر كرد ، چون صبح شد عباد طبيب كه همراه وى بود برخاست و پياده برفت و نظر مىكرد مگر كسى را ببيند ، كسانى از ياران سلطان را بديد و به آنها اشاره كرد و بودن يحيى را خبر داد و آنها را به نزد وى آورد و او را تسليمشان كرد . جمعى بر آنند كه گروهى بر يحيى گذشتند و او را بديدند و به دو رهنمون شدند كه گرفته شد . وقتى خبر يحيى به خبيث ، سالار زنگيان ، رسيد سخت بناليد و غمخوارى بسيار براى وى كرد . يحيى بن محمد ازرق بحرانى را به نزد ابو احمد بردند ، ابو احمد نيز او را به سامرا نزد معتمد فرستاد ، معتمد بگفت تا در حير به نزد محل اسبدوانى سكويى بسازند كه ساخته شد ، سپس او را در مقابل مردم بالا بردند كه او را بديدند . آنگاه تازيانه اش زدند . گويند : يحيى به روز چهارشنبه ، نه روز رفته از رجب ، بر شترى به سامرا رسيد ، فرداى آن روز ، كه روز پنجشنبه بود ، معتمد برنشست و پيش روى وى دويست تازيانه به